بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام لطفاً خودتان را معرفی کنید و بفرمائید از کی به وبلاگ نویسی مشغول شدید؟

 

«حامدعطشانی» هستم. 32 ساله، اهل آبادان و ساکن آبادان. دانشجوی رشتهء مدیریت صنعتی دانشگاه پیام نور مرکزآبادان در مقطع کارشناسی هستم و در حال حاضر در یکی از ادارات دولتی شهرستان آبادان مشغول به کارم. از سال 1388 تاکنون در فضای مجازی به عنوان وبلاگ نویس حضور دارم.

 

 

 

معرفی کوتاه وبلاگ ؟

«آبادان»؛ پایتخت مقاومت؛ آباد از «خون شهیدان»...

«مرد آبادانی» یک آبادانی که دغدغه هایی «آبادانی» دارد...

هدفتان از وبلاگ نویسی چه بود؟آیا به اهداف خود رسیده اید؟

ای آبادان پر بلا!

گلهای پرپرت کو؟!

یاران رهبرت کو؟!...

این نوحه همیشه از دوران کودکی در گوشم طنین انداز بود. پدرم توی قفسهء کتابخونه اش نوارهای کاست زیادی از نوحه های جبهه و جنگ داشت که من هر از چندگاهی به اونها گوش فرا میدادم:

ای شیعه بر پا کن حق را در عالم / گویا هویدا شد ماه محرّم!...

آبادان ای شهر پُر بلا! / مدفن پاک مردان خدا...

جویبارانت غرق خون شده / دامن اروند لاله گون شده...

در شهر آبادان همه جا خون نشسته / هم شهر و هم خانه و کاشانه شکسته...

 

بعضی وقتها هم سراغ آلبوم عکسهای زمان جنگ بابام میرفتم و محو تماشای عکسها میشدم؛ بین عکسها به چهره هایی برخورد میکردم که یه جورایی برام جذّاب بودند، چه از لحاظ سیما، و چه از لحاظ شکل و ظاهرشون؛ حالا چرا؛ اون وقتها نمیدونستم! از پدرم هم که درباره شون میپرسیدم، خیلی جواب نمیداد: چهره اش تغییر محسوسی میکرد؛ گویی از درون برانگیخته شده بود؛ شاید هم اون لحظه طیّ الأرضی داشته به سالهایی دور و دراز... . من هم خیلی پا پی موضوع نمیشدم و سعی میکردم که افکارش رو به هم نریزم. به قول معروف: بیخیال میشدم و میرفتم پی کارم!...

وقتی که تلویزیون، فیلمهایی مستند رو از جبهه و جنگ پخش میکرد، همیشه از خودم این سؤآل رو میکردم که چرا هیچ اسمی از «آبادان» به میون نمیاد؟! گاهی اوقات اعصابم به هم میریخت وقتی که میدیدم که اسم هر کوی و کوچه و برزن و دهات و قصبه و هر کجای این کشور پهناور رو به عنوان نماد و مظهر مقاومت در جنگ تحمیلی معرّفی میکردند و کلّی آب و تاب بهش میدادند (که در اکثر مواقع به دور از واقعیّات بود)، ولی هیچ اسمی از «آبادان» برده نمیشد! مگه آبادان چه ظلمی را روا داشته بود که باید اینجوری مورد بی مهری قراربگیره؟! خوب ما هم آبادانی هستیم و کلّی خونوادهء شهید و رزمنده رو میشناسیم؛ اصلاً باهاشون همسایه هستیم. چرا حتّی یک مصاحبهء تلویزیونی با یه خونوادهء آبادانی انجام نشده بود؟! مگر نه اینکه در تمام دوران جنگ تحمیلی، این واقعیّت به وضوع مشهود و نمایان شده بود که تمام شهرهای مرزی کشور، طیّ 1400 کیلومتر مرز مشترک با عراق یکی پس از دیگری به چنگ دشمن بعثی افتادند به جز آبادان؟! و این نبود مگر به یاری و مدد حضرت حقتعالی و نیز «استقرار قوی ترین سپاه کشور» در جنگ تحمیلی در آبادان؟... همه چیز از خواندن یک کتاب آغاز شد: «آبادانِ من»، کتابی که برای نخستین بار به تعدادی از رزمندگان و شهدای گلگون کفن آبادان به صورتی زیبا و سلسله وار پرداخته بود و متعاقباً «داستانهای شهر جنگی» که روایتی حماسه گونه از شهری مظلوم و زیر آتش مداوم دشمن بعثی داشت. بعدها «نخلها و آدم ها» و «شطرنج با ماشین قیامت» روایت کاملتری از این دو کتاب را بهم معرّفی نمود. (و البتّه سالها بعد کتاب خاطرات مادرم: «گنجینهء رنج»).

در مراسم «کنگرهء بزرگداشت سرداران و 4000 شهید آبادان» (بهمن 1379) توفیق و فرصتی دست داد تا بطور جدّی با موضوع «رزمندگان و شهدای آبادان» آشنا بشم. خانواده های معظّم رزمندگان، ایثارگران و شهدای آبادان از گوشه و کنار و اقصی نقاط کشور آمده و گرد هم جمع شده بودند. در نمایشگاهی که به همین مناسبت جنب محلّ اجلاسیّه برپا شده بود، با صحنه های دیگه ای روبرو شدم: خانواده هایی که به یکسری از عکسها و ماکتها چشم دوخته بودند و بعضیهاشون، همین عکسها را جوری بغل کرده بودند و چنان شیون و زاری میکردند که گویی به تازگی عزیزشان را از دست داده بودند! این سؤآل اینبار خیلی بیشتر از قبل ذهنم رو به خودش مشغول کرد: «چه باید کرد؟!...»

پس از سالها دوری از شهر و دیارمان؛ در تیرماه 1386 به آبادان برگشتیم. عطش دانستن و کنکاش پیرامون حقایق پیدا و پنهان شهرمان، همچنان با من همراه و همدم بود. به ویژه که حالا عملاً وارد گود شده بودم و هی سراغ این و اون میرفتم و عکس و فیلم و ... جمع آوری میکردم! اسناد و مدارکی که اشارت و دلالت داشت بر نسلی سوخته و فراموش شده و به جای مانده از قافلهء عشق و نور و ایثار؛ که بعد از جنگ، به ناحق و غریبانه، مهجور و مظلوم، ناشناس و گمنام، همچون مولایشان علی(ع) : «خار در چشم، زبان در کام، و استخوان در گلو» در پیچ و خم روزمرّهء زندگی امروز «به فراموشی سپرده شدند...»

مدّتی رو به صورت پاره وقت و بدون دریافت حتّی یک ریال حقوق! در بنیادشهیدآبادان مشغول به کار شدم. همونجا بود که به بسیّاری از این حقایق پیدا و پنهان و عمدتاً تلخ، عملاً واقف شدم؛ که مجال پرداختن به همهء اونها در اینجا نیست...

ایدهء ایجاد یک وبسایت و یا یک وبلاگ در این خصوص از مدّتها قبل به ذهنم خطور کرد. این شد چیزی که میبینید: قرارگاه مجازی رزمندگان و شهدای آبادان: «مرد آبادانی»...

هنگامی که با سوژهء تازه یا مناسبت تاریخی و قابل ذکری دربارهء آبادان روبرو میشدم، نخستین امری که به ذهنم خطور میکرد اینست که «چه بنویسم؟ و چگونه بنویسم؟». اوایل کار، پرداختن به مقولهء گذشتهء سرشار از افتخار آبادان، کاری بس دشوار و ناممکن می نمود؛ چرا که می بایستی از رویدادها و حوادثی سخن میگفتم که آنها را عملاً و حضوراً درک نکرده بودم!! حتّی زمان وقوع برخی از آنها، به پیش از پا به عرصهء وجود گذاشتنم باز میگشت!!! هرچه که گذشت، اندک اندک به دانسته هایم افزوده شد و توانستم در این بین، رهتوشه های ارزشمند و متعدّدی را با خود برگیرم.

لازم به ذکر است که در این راه، همراهی و همفکری تنی چند از رزمندگان آبادان خیلی کمکم کرد تا آنچه که گفته شود به واقعیّت رخداد نزدیکتر باشد. سعی کرده ام تنها و تنها به مشترکات فی مابین بپردازم و از هرگونه إظهارنظری که باعث ایجاد شکّ و شبهه و اختلاف نظر شود بپرهیزم. (رزمنده های آبادان و خرّمشهر بهتر درک میکنند که مقصودم از این گفته چیست!)

اظهار نظر در خصوص مطالب منتشره را آزاد گذاشته ام، تا بدینوسیله هم معلومات بر خود بیفزایم و هم به سهم خودم قدمی کوچک را در این راه برداشته باشم. هرچند هنوز هم معتقدم که تا تحقّق أهداف، راه زیادی را در پیش دارم...

چی شد پرشین بلاگ رو انتخاب کردی؟

آنوقتی که تصمیم به ایجاد وبلاگ گرفتم، بجز «پرشین بلاگ» سرور بهتری را در خصوص پشتیبانی از مطالب وبلاگ پیدا نکردم.

به نظر شما کدام از اهمیت بیشتری برخوردار است؟خودتان از نوشتن لذت بیشتری ببرید یا مخاطبین از خواندن مطالب شما لذت ببرند؟

هردو! مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد...

روزانه وبلاگتو به روز می کنی یا هفتگی ؟

بستگی به رویدادهای پیش رو در خصوص آبادان و رویّهء وبلاگ دارد. از نظم و قاعدهء خاصّی در این زمینه پیروی نمیکنم. چون، محتوا و اثربخشی مطالب برایم حائز اهمیّت است...

تا حالا شده از مطالبت توی وبلاگ های دیگه استفاده بشه بدون اجازه ؟ چه حسی داری؟

بله؛ خیلی! / هیچ!...

توی وبلاگ نویسی خاطره داری برامون تعریف کنی؟

خاطره که زیاده... تلخ و شیرین...

دوسه تا کامنت از رزمنده های آبادانی دارم که الآن متأسفانه در قید حیات نیستند! چندتا کامنت هم دارم که باعث شد چندتا از رزمنده ها بعد از 30 سال همدیگه رو پیدا کنن...

بهترین وبلاگی که توی پرشین بلاگ دیدی؟

«لحظات ناب ناب» و «آرامش»! (دلیلش رو خودتون میدونید!!!)

بهترین کامنتی که داشتید؟

سلام بر شهیدان...

نقطه ایده آل وبلاگ شما چیست؟

وحدت رویّه مطالب و انسجام در روند روبه جلویی که دارد. یعنی اینکه هیچ یک از مطالب منتشر شده، مطلب قبلی را نقض نمیکند...

به وبلاگ خودتان از 20 نمره چند می دهید؟

اهل نمره دادن نیستم! مردم باید قضاوت کنند، به ویژه رزمندگان آبادان...

مولفه های جذب مخاطب از نظر شما چیست؟

در اینجا (فضای مجازی) راستی، درستی، صداقت، درایت، شجاعت، استناد به اسناد و مدارک، و رعایت امانت.

زمانی برای اتمام وبلاگ نویسی در نظر گرفته اید؟

هنوز روش فکر نکردم؛ هرچند که هر «آغاز»ی را «پایان»یست. و «خدا»ست که «ازل»یست و «ابد»ی...

در مورد پرشین بلاگ چه نظری دارید؟ با طرح پیشنهاد و انتقاد خود ما را همراهی کنید.

«بازخورد نظرات بینندگان مطالب وبلاگ» برای پیشبرد فعّالیتهایم اهمیّت زیادی دارد. متأسفانه اکنون نظردهی در وبلاگ، به کندی انجام میشود. مکرّراً تماسهایی از سوی تعدادی از دوستانم (چه توسط پست الکترونیک و چه به طرق دیگر) داشته ام که خیلی وقتها کامنت گذاری در وبلاگ یا اصلاً انجام نمیشود؛ و یا اینکه با مشکل روبروست. (نظردهی در وبلاگم آزاد است، حتّی این کد امنیّتی را غیر فعّال کرده ام تا مخاطب به راحتی بتواند نظر خود را درج کند)

مشکل دیگر، عدم پشتیبانی فایل صوتی در وبلاگ از سرورهای تعریف شده درون کشور است. مثلاً: میزبان یک فایل صوتی، فضای پرشین گیگ است. هنگامی که با ابزار ویژهء کدسازی اقدام به درج کد اختصاصی در بخش مربوطه میکنیم، فایل اجرا نمیشود. حتّی کم حجم کردن و تبدیل فرمت فایل اصلی هم مشکل را حل نمیکند!

 

درباره کلمات زیر ، کوتاهترین عبارتی که به ذهنت میاد چیه؟

خدا : الله .

عشق : زیباترین واژهء هستی .

پرشین بلاگ : خونهء مجازی ما .

دکتر مهدی بوترابی : پر از انرژی های نهفته .

نگار نیک نفس :  مدیر فوق اعلاده .

حرف آخر!

یا علی...