(( بنام خدا ))

۲ مرداد ۱۳۸۳ چه اتفاقی افتاد ؟ آمریکا به عراق حمله کرد ؟ ایران رفت جام جهانی ؟ یا اینکه ایران به انرژی هسته ای دست پیدا کرد ؟ نه بابا یه جوون فعال به نام حامد وبلاگ کشکول ۲ رو راه اندازی کرد و بعد از مدتی یه بمب خوشه ای به نام ابوذر هم به وبلاگش اضافه شد .  ما به مناسبت تولد ۲ سالگیه این وبلاگ با هماهنگی قبلی مصاحبه ای رو ترتیب دادیم با مدیران این وبلاگ که در زیر میخونید :

اول یک بیوگرافی از خودتون بگید ( هرچی دوست دارید بقیه از شماها بدونن )
به نام خدا . من حامد احسان بخش هستم . در تاریخ 25 آذرماه 64 در شهر قم و در یک خانواده مذهبی متولد شدم . از نظر سنی بین بیست و بیست و یک سال شک دارم . فوق دیپلم کامپیوتر و الان با پرشین بلاگ ، دفتر توسعه وبلاگ نویسی دینی و ... همکاری دارم . گاها هم برای بعضی خبرگزاری ها و روزنامه ها خبر تهیه می کنم و البته تنها کاری که نمی کنم درس خوندن برای امتحان کارشناسی هست که جمعه همین هفته کنکورش هست .دو خواهر و یک برادر دارم . فرزند سوم خانواده هستم .مهمترین نکته ای که یادم رفت بگم اینه که من هنوز مجرد هستم

به نام خدا . منم ابوذر حجتي هستم . در تاريخ 25 آذر 62 ، دنيا اين افتخارو داشت كه منو ببينه ، منم توي يه خونواده مذهبي ( از نوع خفنيات منيزيومش ) بزرگ شدم ، احتمالا 22 سالم باشه ، فعلا بيكارم ، و افتخار اينو دارم كه در اكثر وبلاگها ( كشكول ، كدخدا ، مشاوران ، هات وب ، تولد  ) هم با حامد هستم و هواشو دارم . سه خواهر و دو برادر دارم ، و اينم بگم كه فعلا مجردي حال ميكنم ، البته مي خوام در صد سال آينده درسمو ادامه بدم

از کی شروع به نوشتن کردید و چی باعث شد که بیشتر از قبل تو پرشین بلاگ کار کنید ؟
حامد : راستش تا اونجایی که یادمه من از سن یک سالگی شروع به نوشتن کردم البته نه در وبلاگ بلکه در دفتر و کتابهای خواهر و برادرم .البته اون زمان ها مثل الان نبود که راحت بتونی وبلاگ بسازی و شروع به نوشتن بکنی بلکه من هر دفعه می خواستم تراوشات ذهنم را بر روی کاغذ بیارم باید یک کتک مفصلی نوش جان می کردم . در ضمن چند دیوان شعر هم دارم که هنوز بعد از گذشت بیست سال بسیاری از زبان شناسان معروف دنیا در حال ترجمه این اشعار بنده هستند و خب به جایی نرسیدند .
اما وبلاگ نویسی را از تاریخ 2 مرداد 83 شروع کردم . دقیقا دو سال پیش . بعد هم با دکتر بوترابی آشنا شدم و مدتی مدیر گروه عمومی بودم . بعد باشگاه هواداران پرشین بلاگ تاسیس شد و خدمتگزاری در این باشگاه به عهده من قرار گرفت الان هم که در وبلاگهای فنز ، کشکول جوانی  ، ناطق ، مشاوران ، وبلاگ داغ ، تیم بلاگ ، شاخه طوبا ، جشن تولد پرشین بلاگ ، تولد و یه چند تا وبلاگ خصوصیه دیگه فعالیت می کنم . دلیل اینکه در پرشین بلاگ هستم و جایی غیر از اینجا نرفتم یکی صمیمیت و یک رنگی مدیران سایت و دیگری میدان دادن به جوان هاست . به طوری که الان مدیر سایت هایی مثل پرشین هک ، پرشین بازی ، پرشین سوند ، دهیو ، پرشین فنز و ... جوان و نوجوان هستند .این هم بین خودمون باشه که من دو تا وبلاگ در بلاگفا هم تاسیس کردم که بعد از گذشت سه ساعت جفتش تعطیل شد .

ابوذر : من بعد از ثبت وبلاگم شروع به نوشتن در وبلاگم كردم  ولي وبلاگ نويسي رو از تاريخ بهمن 84 شروع كردم ، و دقيقا همون روزي هستش كه پرشين بلاگ شروع به پيشرفت كرد ، اگه ديرتر ميومدم كه ، واااااااااااي ، چي مي شد  در ضمن دليل من براي انتخاب پرشين بلاگ ، اولا حامد بود دوما جوّ صميمي بين پرشیني ها مرا بيش از پيش ترغيب كرد

 نظرت در مورد نویسندگی.. نوشتن چیه ؟ چرا مینویسی ؟ هدفت چیه ؟
حامد :نوشتن سرآغازی است برای تخلیه شدن . بنویس تا راحت بشی . اگه ننویسم که نمی تونم زندگی کنم . افتخارم هم اینه که خلاف بسیاری از وبلاگها از همون اول مطالبم از خودم بوده نه کپی از مطالب دیگران . با همین نوشتن حرفهای خودم در وبلاگ بود که در این مدت کوتاه پام به نشریات و وبلاگهایی با موضوعات مختلف باز شد . من از همین جا هم اعلام می کنم که هر وبلاگی که مطالبش از خودش باشه و جذاب و گیرا هم بنویسه مطالبش را در هر نشریه یا خبرگزاری که بخواد درج می کنیم .

ابوذر : نويسندگي يه نوع خلاقيته ، و يك نوع هنره ، هنري كه ساختاري فعال داره و مي تونه تا بي نهايت ادامه داشته باشه و نوشتن به نظرم يه نوع اجباره به علاوه بازي با كلمات كه مي تونه تم هاي مختلف از جمله طنز و كنايه داشته باشه . وقتي مي نويسم ، سخته برام كه بنويسم كه چرا مي نويسم ، ولي به هر حال مي نويسم چون تنها چيزيه كه مي تونه از من  باقي بمونه و به نظرم وبلاگ توي اين كشور  تنها جايي كه ميشه توش راحت حرف زد ، خودم به شخصه جايي ديگه نمي تونم به اين راحتي صحبت كنم 
نظرت در مورد تغییرات جدید پرشین بلاگ و همچنین سیستم مدیریت وبلاگ چیه؟
حامد : پرشین بلاگ جا برای پیشرفت زیاد داره . از اواخر سال گذشته تا به امروز به شدت متحول شده اما هنوز هم جا برای پیشرفت هست .

ابوذر : تغييرات جديد عالي و به جا بوده 

با شرایط کنونی پرشین بلاگ تا کی به نوشتن ادامه میدی؟
حامد : تا زمانی که بنویسم در پرشین بلاگ خواهم بود .

ابوذر : تا زماني كه حامد باشه ، منم هستم
 
وبلاگ نویسی تو ایران به نظر تو تا چه حد تونسته موفق باشه ؟
حامد : با وجود اینکه چهارمین زبان وبلاگ نویسی در جهان زبان فارسی است اما جوانان خلاق و پر انرژی ایران می توانند زبان فارسی را به عنوان اولین زبان در جهان معرفی کنند .
وبلاگ نویسی باید به عنوان فرهنگ در ایران جا بیفته . همچنین باید توجه داشته باشیم وبلاگ محیطی است برای ارائه افکار و نظرات نه محلی برای کپی نوشته های دیگران .

ابوذر : اگه بخوام براي حد موفقيتش نمره بدم ، به نظرم 15 عادلانه باشه

چی شد که اسم وبلاگ رو کشکول 2 انتخاب کردید ؟
حامد : راستش من کشکول انتخاب کردم ولی چون ثبت شده بود گذاشتمش کشکول 2 .منم اینقدر شوق و ذوق وبلاگ نویسی داشتم که چندان اهمیت ندادم که شاید بشه اسامی قشنگ تر انتخاب کرد .  بعد هم دیگه وبلاگ جا افتاد و نمی شد که عوضش کرد .در ضمن مثل الان پارتی هم نداشتیم. ولی به نظرم اسم کشکول جوانی یکی از زیباترین اسم هاست و من این اسم را با هیچ عنوان دیگه ای عوض نخواهم کرد .

وبلاگی که تو قسمت لینک هفته انتخاب میکنید حدود 2-3 ماهیه عوض نشده ... میخواستم بدونم هفته های شما چند روزه ؟

حامد : تا وقتی که انرژی هسته ای حق مسلم ماست ، هفته های ما هم ادامه داره . ولی انتقاد به جایی هست که از این به بعد هر هفته عوض خواهد شد . البته با همکاری شما .

آنقدر مستم که بی کشتی به دریا میزنم " این شعر در ورود به وبلاگتون به چشم میاد ... میشه در موردش بیشتر توضیح بدی
حامد : بله . آنقدر مستم که بی کشتی به دریا می زنم *** یا به عشقم می رسم یا غرق دریا می شوم . من به شخصه این شعر را خیلی دوست دارم چون به علت سن کمی که دارم متاسفانه لیاقت نداشتم تا در زمان جنگ در جبهه ها حضور داشته باشم . بنابراین این شعر را که بچه های رزمنده زمان جنگ پشت لباسهای خاکی خودشون می نوشتند را اینجا هم آوردم تا به یاد داشته باشم در گذشته ای نه چندان دور جوانانی هم سن من آنقدر مست بودند که بی کشتی به دریا زدند و بسیاری از آنها نیز به عشقشان رسیدند .

بهترین و بدترین خاطره ات تو زندگیت چیه؟
سوالای سخت سخت می کنید .

خاطره بد که زیاد ندارم . اما بذارید یه خاطره ی با مزه از دوران دانشجوییم تعریف کنم .
چهار سال پیش ، یعنی سال 81 که دانشجو بودم به علت اینکه سن و قد و هیکلم از همه کوچکتر بود همیشه برای آوردن آب و غذا در خوابگاه با زور من را می فرستادند که برم . یک شب من را از خواب بیدار کردند که برو آب بیار . حالا من بدبخت باید سه طبقه از پله ها می رفتم پائین و مسیر کل حیاط را طی می کردم تا به آب سرد کن می رسیدم و بعد پارچ را پر از آب می کردم و براشون می بردم .
خلاصه سفت و سخت گفتم من آب بیار نیستم و خوابم میاد . دوستان خوابگاهی هم ابراز لطف کردند و من را با لقد از اتاق انداختند بیرون و بعد از چند ثانیه هم پارچ را انداختن بیرون و در اتاق را قفل کردند .چاره ای نبود . یک طبقه اومدم پائین یه لحظه نگام به در دستشویی افتاد . گفتم از همین جا می رم و براشون آب می برم . از شیر آب پارچ را پر کردم . یادم افتاد که من را بدجور از اطاق انداختن بیرون . بنابراین کوتاه نیومدم و رفتم از تو دستشویی آفتابه را برداشتم و آبی که قبلا ریخته بودم تو پارچ هم خالی کردم و از آفتابه تو پارچ آب ریختم . البته از گفتن جزئیات دیگر این آب خودداری می کنم . خلاصه آب را بردم و همه خوردن و تشکر هم کردن .
البته از شانس بد من یهو اون دوستی که من را در دستشویی دیده بود اومد تو اتاق و گفت حامد واسه چی از تو آفتابه آب می ریختی تو پارچ ... جای شما خالی این لحظه بود که اگه به دوستان کارد می زدی خونشون بیرون نمیومد . تنها راهکاری که به ذهنشون رسید این بود که افتابه را از دستشویی بیارن و خب من هم از سر آفتابه آب خوردم . جای همه شما خالی ...

ابوذر : خاطره خوشگل من اينه كه با حامد آشنا شدم

لینکای دوستات یا به قول خودت بچه مثبت ها به چند رنگ تقسیم شدن . میشه کمی در مورد ترتیب رنگها و دسته بندی لینکها توضیح بدی ؟
حامد : خوش تیپیه دیگه

 امروز تولد دو سالگیه وبلاگته و میری تو سه سال ... من به نوبه خودم تبریک میگم اگه حرفی در این مورد داری بگو
 . برای وبلاگهاتون ارزش قائل بشید و روز تولدشون یه جشن مفصل براشون بگیرید 

می تونی چند تا از بهترین نوشته هاتون رو بگید؟

ما وبلاگ نویس های بی غیرت (5 شهریور 84  ) .

عشق (2 دی 84)

مصاحبه با یه دختر خانم ... (22 دی 84)

می خوايی فالتو بيگيرم

مطلب زیاده . من دیگه یادم نمیاد . تو آرشیو بخونید.

 پنج وبلاگی که به نوشته هاشون علاقه دارید رو  میتونید بگید؟
نه . راستش تو این مدت اینقدر به وبلاگهای زیبا و پرمحتوا سر زدم و از نوشته هاشون استفاده کردم که اگه می گفتی 50 تا وبلاگ هم بگو من نمی تونستم این کار را بکنم . دوستانی هستند که با هم خیلی صمیمی هستیم ولی من بیش از سیصد وبلاگ را می شناسم و به همه آنها هم علاقه دارم .

چند تا سوال میپرسم لطفا نظرتونو به طور مختصر برامون بگيد :

مادر
محبت ، احساس ، دلدادگی ، رفعت

پدر
پشتوانه  ، دوستی ، راستی

زندگی
ز
حمت ،نشاط ، دلبستگی ، گذشت ، یاری

عشق
ع
لاقه ، شور ، قلب ،

پرشین بلاگ
پ
در ، راهنما ، شجاع ، یکتا ، نمونه ، برگزیده ، لایق ، ایرانی ، گوهر گرانبها

وبلاگ
وب + لاگ = انرژی هسته ای

پاچه خواری
باقلوا

علی دایی
سازمان میراث فرهنگی

ناتاشا
خودتی

انرژی هسته ای
برای سلامتیش صلوات .

تولد
حامد : شاید جالب باشه براتون اما به نظر من عنوان جشن تولد را باید به جشن مرگ تغییر بدن . هر سال که از زندگی ما می گذره که متولد نمی شیم بلکه به مرگ نزدیک تر می شیم . به دوستان سفارش می کنم که در روز تولدشون لااقل به مرگ فکر کنند و حواسشون باشه که یکسال از عمرشون هم گذشت .
ابوذر : السلام عليك يا ازرائيل

 خوب اگه سوالی بوده که دوست داشتین جواب بدین و من نپرسیدم رو خودتون بگین؟
حامد : بپرس مجردم یا متاهل ؟ منم می گم مستاجرم

ابوذر : ازم بپرسين كه كدوم خوانند رو دوست داري تا منم بگم كه عاشق سياوش قميشي هستم با آهنگاش زندگي كردم و با آهنگاش بزرگ شدم ، ببخشيد ميشه يه كم ولووووم بديد ؟

باز هم تولد وبلاگتون رو تبریک میگم وممنونم که در این مصاحبه شرکت کردید
حامد : من هم به خاطر اینکه ما را به این مصاحبه دعوت کردید از شما تشکر می کنم . ان شاالله تولد وبلاگ خودتون
ابوذر : ببخشيد اين وبلاگتون هنوز مجرده ؟

ابوذر عزیز زحمت کشید و عکسی رو برای ما ارسال کرد که با کلیک رو این میتونید عکس رو ببینید

 

پ ن : دعوایی در کار نبوده ... کاش کمی آرامش خودتون رو حفظ کنید ... ما یک خبر نوشتیم و این همه سر صدا به پا کرد که حاشیه سازش کسانی بودند که بدون آگاهی سخن به زبان آوردند ... من اگر حرفی زدم با مدرک بوده ... البته سوء تفاهماتی هم پیش آمد که مقصر وبلاگ مصاحبه نبوده ...

به هر حال من و حامد و ابوذر قضیه رو حل کردیم .و حالا نظاره گر برخوردهای شما خواهیم بود .

خواهشا با خوردن دیازپام نظر بگذارید . از همه شما عزیزان باز هم تشکر میکنم ...

مصاحبه از : محمد عرب احمدی