وبلاگ سارا صادقی : شاهدخت سرزمین ابدیت 

سلام به سارای عزیز...

سارا جان یه شرح حال از خودت بگو و بگو از کی وبلاگ نویس شدی ؟

سلام به شروین خوب

یه ساراصادقی هستم که در یه شب برفی ـ باروونی ۲۲ آذر ۱۳۷۰ زیر یه آسمون پر دود تهران به دنیا اومد...اونم از نوع جمعه اش.

با بازی شیرین رشته ی پزشکی سر و کله میزنم.عاشق پرشین بلاگ و شاهدخت سرزمین ابدیت + بچه های فنز هستم.می نویسم و می خونم و عاشق کارهای هنری ام.

وبلاگ نویسی رو از سال ۸۲ـ۸۳ شروع کردم و اوایل چون وبلاگ هام به دلم نمی نشست یعنی نمی دونستم چطور بنویسم عوضشون می کردم. ولی کم کم سبک خودم رو پیدا کردم و ۲۱ تیرماه ۱۳۸۶ شاهدخت سرزمین ابدیت تو این دنیای مجازی پا گرفت .به نوعی از پیش کسوتانپ پرشین بلاگ به حساب میام ... پیش کسوت خام و جوون :دی

درمورد اسم وبلاگت بیشتر توضیح میدی؟

شاهدخت سرزمین ابدیت اسم یه کتابه که من از داستانش خیلی خوشم اومد...یادمه وقتی وبلاگم رو داشتم می ساختم این کتاب جلوم بود و خیلی ناخودآگاه اسمش رو انتخاب کردم.

بارها شده که قصد کردم اسم وبلاگم رو عوض کنم و یه چیز خاص تر که بیشتر به نوشته هام و خودم بیاد بذارم و پست هایی هم راجع به این موضوع نوشتم و از دوستام کمک خواستم....ولی هنوز که هنوزه همون شاهدخت سرزمین ابدیتم.

برای چی وبلاگ می نویسی ؟ هدفی داری ؟

به همون دلیل که تو می نویسی :دی (یعنی توام دنبال دوست دختر می گردی ؟)

راستش هدف خاصی رو دنبال نمی کنم ولی از اینکه ورق بخورم و به اتفاقات زندگیم از دید دیگران هم نگاه کنم خوشم میاد...

پست هایی که تو وبلاگم میذارم فقط یه نوشته ی ساده نیستند...من با اونا خودم رو می نویسم.بارها شده که برگشتم و نوشته هاو کامنتهای قبلیم رو خوندم و از نظراتی که بلاگرها برام گذاشتند درس گرفتم.

سارا من این سوال رو از همه می پرسم و دوست دارم از تو هم بپرسم  بین قلم و کاغذ، کیبورد و مانیتور کدومش رو ترجیح میدی؟

۱۰۰٪ قلم و کاغذ...اون هم از نوع مداد یا مداد نوکی و کاغذ بی خط. آرامش خاصی بهم میده.

خیلی وقت ها قبل از اینکه بخوام وبلاگم رو آپدیت کنم نوشته هام رو روی کاغذ بی خط با مداد نوشتم و بعد تایپ کردم... هنوز هم اون کاغذها رو نگه داشتم.

این سوالت رو خیلی دوست داشتم شروین. (اینو همه میگن)

در مورد وبلاگت ، نوع نوشته هات و علایقت تو وبلاگ نویسی یه توضیحی میدی ؟

همونطور که گفتم وبلاگم فقط یه سری نوشته های سرسری نیست...من تو وبلاگم خودم رو می نویسم.تفکرات و احساسات و اتفاقاتی که هر روز صبح از دریچه ی اونا به دنیا نگاه می کنم و شب ها با دل مشغولی بهشون می خوابم.

نوشته هام هم که بیشتر به صورت عامیانه است و گاهی هم ادبی و عمیق.

راستی چرا پرشین بلاگ ؟

خیلی شانسی...به همین سادگی... ولی الآن می گم فقط پرشین بلاگ.

آدمهایی که به وبلاگت سر میزنن چه جور آدمهایی هستن ؟ دوست داری چه مدل آدمهایی از وبلاگت دیدن کنن ؟

من آدم هایی رو دوست دارم که از سر عادت چشماشون رو روی خط ها حرکت نمیدن و موقع نظر دادن فقط یه شکلک و یه جمله ی کلیشه ای نمی نویسند.

آدم هایی که معنی خوابیده تو عمق نوشته ام رو می فهمند و از جون و دل برام کامنت میذارن....حتی می تونم بگم اون آدمای منتقد سرسختی که کوچکترین نکته ای توی نوشته هام ازشون پنهون نمیمونه و تا مدت ها بعد باهام راجع به یه متن کوتاه بحث دوستانه می کنند.مثلا پویان که هنوز اون پستی که ۴ سال پیش راجع به دل گرفتگیم از پدرم نوشته بودم رو یادش بود و اون روز تو خانه هنرمندان یادم انداختش و باهام راجع بش صحبت کرد یا میثم درخشنده که گاهی قسمت نظرات وبلاگ هامون رو به چت روم تبدیل می کنیم و تمام نکات توی نوشتم رو میگیره.

هر چند وقت یه بار وبلاگت رو به روز میکنی؟

اوه اوه این سوال رو اصلا نمی تونم جواب بدم...:دی

نظم خاصی نداره...راستش هر وقت که بهش نیاز دارم میام و می نویسم.وبلاگم شده بخش انکارناپذیری از زندگیم که باهاش احساس آرامش می کنم.

شده مدت زمان هایی طولانی که ننوشتم...مثل سال کنکورم ولی در هر لحظه و در هر اتفاق مهم آرزوم این بوده که به وبلاگم بیام و حس درونیم رو باهاش درمیون بذارم.

تا حالا شده کسی از نوشته هات کپی برداری کنه ؟

آره...

یه شعرنو که سروده ی خودم بود رو تو محرم یه سال گذاشته بودم...یادمه نوشته بودم که چیز معنوی که به درد این روزا بخوره به ذهنم نمیاد و واسه همین این شعرم رو می نویسم.زیتون عزیزم با اجازه و ذکر منبع یه پستش رو به شعر من اختصاص داد.

دفعه ی بعد هم گزارشی بود که از جشن تولد (فکر کنم سال ۸۶ یا ۸۷) پرشین بلاگ تو وبلاگم نوشته بودم و سعید علیزاده پروین هم که توی همون جشن حضور داشت بهم گفت که می خواد گزارشم رو توی وبلاگ خودش بذاره...حالا دقیقا یادم نیست که گذاشت یا نه!!!

* عکس العملت چی بوده  ؟

در هر دو مورد خوشحال شدم...یعنی احساس کردم که نوشته هام تاثیرگذار بوده و هر دو مخاطب حتما خیلی ازشون لذت بردند که این کار و انجام دادن...البته خوبیش با ذکر منبع بودنش بود.

از وبلاگ نوشتن و وبلاگ نویسی یه خاطره برامون بگو ؟

الهه ی عزیز یکی از دوستای خیلی صمیمی و خوب دوران مدرسه  رو به دلیل سرطان از دست داده بودم...هیچ چیزی آرومم نمی کرد و حالم خیلی خیلی بد بود.با چشمای گریون وبلاگم و بروز کردم.کامنتای قشنگی که دوستای عزیزم برام گذاشتن و مهم تر از همه صحبت کردن چندین و چند ساعته ی یکی از دوستای بلاگرم آرامش عجیبی بهم داد.البته شاید خاطره ی شیرینی نباشه ولی همیشه این خوبی بچه ها به یادم میمونه.

با کامنت هایی که برات می ذارن چه جوری ارتباط برقرار میکنی ؟ یعنی کامنتی بوده که روی تو خیلی تاثیر بذاره ؟

خیلی بوده...یکی از بهترین امکانات کنونی پرشین بلاگ اینه که پایین هر کامنت میتونی جواب خودت رو بذاری...بعضی چیزا هست که راجع به کامنتای دیگران همون لحظه میاد تو ذهن آدم.منم هر موقع که تحت تاثیر نظر یکی از دوستام قرار گرفتم هم براشreply زدم تو قسمت نظرات خودم و هم تو وبلاگ خودش نظر دادم.مثلا کامنت های کلاغ خیلی از ته دلشه و تاثیرگذار...

نقطه ایده آل وبلاگت چیه ؟ دوست داری وبلاگت رو تا کجا برسونی؟

تا اونجا که یکی از وبلاگ های محبوب و پر بیننده بشه و من بدونم که هر نوشتم جلوی چشمای دوستای زیادیه.

نقطه قوت وبلاگت چیه ؟ چی تو وبلاگت بیننده رو به خودش جذب می کنه ؟

دقیق نمی دونم...شاید عامیانه نوشتنم.یا اینکه گاهی مثل یه بچه که با هیجان همه چیزو تند تند واسه بزرگترش تعریف می کنه می نویسم.

تو این فکر هستی که روزی وبلاگ نویسی رو تموم کنی (تعطیل کنی ) ؟

هرگز...اصلا تو فکرش نیستم...خیلی ناراحت میشم وقتی وبلاگ دوستای خوب و صمیمی پرشینی ام رو می بینم که واسه همیشه تعطیل شده.

یادت نره شاهدخت سرزمین ابدیت متعلق به ابدیته :دی (خیلی شعاری شد ولی سعی می کنم تا اونجا که می تونم پیش برم)

در مورد لینکهایی که تو وبلاگت داری میشه یه توضیحی بدی ؟

خیلیاشون فقط دوست مجازی نیستند و خیلی وقته که حقیقی شدن مثل گل یخ ـمحمد رضایی ـ نگار ـ دکتربوترابی ـ پویان ـ علیرضا فروهرـ طاهره آرمنده ـ رویای نیمه تمام و ...

خیلیاشون هم گرد و خاک گرفتند و دیگه بروز نمی شند یا اینکه کلا حذف شدند ولی من هنوز یادگاری دارمشون.

کلا به اونایی که لینکشون رو تو وبلاگم گذاشتم خیلی بیشتر سر میزنم .الآن زیاد اهل لینک بازی نیستم دیگه...

چجوری با پرشین بلاگ آشنا شدی ؟ از وبلاگ نویسی توی پرشین بلاگ راضی هستی ؟

اول راهنمایی بودم و داشتم توی اینترنت در مورد گروه موسیقی مورد علاقه ی اون زمانم سرچ می کردم که به یه پست مرتبط تو یه وبلاگ برخوردم اسم اون وبلاگ رو هم دقیقا یادمه هنوز...آدرسش رو که دیدم با خودم فکر کردم که چرا من به سایت اصلی نرم و واسه خودم یه وبلاگ نسازم؟

نمی دونم شاید اگه اون وبلاگ متعلق به سرویس های دیگه بود منم توی همون سایت ها وبلاگم رو می ساختم ولی الآن خوشحالم که با پرشین بلاگ تصادف کردم :دی

فکــــــــر کن که از وبلاگ نویسی تو پرشین بلاگ راضی نباشم؟؟؟!!! فکــــــر کن؟؟؟!!!

فکر می کنی پرشین بلاگ چه امکاناتی رو به سرویسش اضافه کنه بهتر میشه ؟

اگه اس ام اس بلاگش پیشرفته بشه برای امثال من خیلی بهتره که بتونیم وبلاگمون رو زود به زود بروز کنیم.

تو پرشین بلاگ، بهترین بلاگی که میشناسی رو بهمون معرفی میکنی؟

خیلی سخته... وبلاگهای خوب خیلی زیادی رو می شناسم که به نظرم جزو بهترین ها هستند ولی از میونشون نمی شه یکی رو انتخاب کرد...

از قدیمیا که دیگه نمی نویسند: یادداشت های محمدرضا(ممزی خوبم)ـ باران خیال(یاسین شفقی عزیز)

و از اونایی که همچنان می نویسند: کلبه ی ویوارا(آزاده ی مهربونم)ـ پژواک(پویان عزیز)

یه نمره به وبلاگت بده :

فکر نکنم به پاس کردن هم برسه :دی

۱۵.۲۵.....خوبه؟

فکر کنم اگه از بقیه بپرسی که تو همین پستت به وبلاگ من نمره بدن بهتر بشه...

در مورد کلمات زیر، یه عبارت کوتاه هر چیزی که به ذهنت میاد رو بگو لطفا.

خدا:یه حس مبهم...خیلی بزرگ خیلی کوچیک ـ خیلی دور خیلی نزدیک...

تی شرت:یاد عمه ی شروین تدین میفتم J) - (خیلی هم خوب)

کراوات:یه سنت ایران باستان در لباس که به یغما رفت.

زنجان : زندگی دانشجویی با آدم برفی و برف و بوران و خاطرات و شیطنت های یک عدد ساراصادقی...

عمل جراحی:واسه جراح شدن خیلی دودلم...

دلتنگی:یادگاری از اونایی که دوسشون دارم...

پرشین بلاگ:جشن های سال ۸۶ و ۸۷...

توجید قهرمانی:فروشگاه اینترنتی

قلم: بهترین و رازدارترین دوست.

خانه هنرمندان:از اون چیزا که با آزاده ویوارا اسمشون رو نمی دونستیم و محمد کتونی سفارش داده بود روزGoodbye party من.

چاقو:چاقو فقط چاقوی زنجان :دی

سومالی :تشنگی زندگی و زمین

موسیقی :آرام بخش ذهن و وسیله ای برای پروندن تمرکز استاد

دانشگاه :شب های امتحانی که همه جور هایپ و ردبول و قهوه و کافی میکسی خواب آور تر از قرص خوابه...

 

سوالی بوده که دوست داشتی ازت بپرسم اما نپرسیدم ؟

فکر نکنم...

و حرف آخر:

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...